![]() |
![]() |
|
|
دوستان گلم خواهشا نظر بدید..برای تبادل لینک لینک مارو به نام بدو بیا تو قرار بدید و به ما اطلاع دهید..فقط بازدید بالای 500 نفر |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مانیان |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط آقا مهدی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مانیان |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط عباس |
|
|
در کتاب بحار الانوار از اصول کافی از حضرت صادق (علیه السلام ) نقل میکند : عابدی بود که همیشه سرگرم عبادت و بندگی و اطاعت حق را می نمود ، به قدری در عبادتش کوشا بود که شیطان هر کاری میکرد که او را از عبادتهایش سست کند نتوانست ، آخر الامر نعره ای زد بچه هایش اطرافش جمع شدند ، گفتند تو را چه شده که فریاد می زنی ؟ گفت : از دست این عابد عاجز شده ام ، آیا شما راهی سراغ دارید ؟ یکی از آن شیطانها گفت : من او را وسوسه می کنم که به شهوت آید و زنا کند . شیطان گفت : فایده ندارد ، زیرا اصل میل به زن در او کشته شده ، دیگری گفت : از راه خوراکیهای لذیذ او را می فریبم تا به حرام خواری و شراب کشیده شود و او را هلاک کنم . گفت : این هم فایده ای ندارد، زیرا در اثر ریاضت چند ساله شهوت خوراکی نیز در او کشته شده است. سومی گفت : از راه عبادت ! همان راهی است که می توانم او را با آن گول بزنم. شیطان گفت : آفرین مگر از راه تقدس کاری کنی . بالاخره نتیجه این دارالشوری این شد که خود همین شیطانک ماموریت پیدا کرد (در اغلب متدینین از همین راه و نظائرش وارد میشود) شیطانک به صورت جوانی شد و آمد در صومعه عابد را زد ، آمد در صومعه را باز کرد دید یک جوان است . آقا چه می خواهی ؟ شیطان گفت : من جـوان مسـلـمانی هستم ولی متاسـفانه پدر و مادر من گـبـر و بت پرست هستند و نمی گذارند من نماز بخوانم و عبادت کنم ، شنیده بودم عابدی در اینجا مشغول عبادت است و صومعه ای دارد گفتم بیایم نزد شما و بهتر به بندگی ام برسم . مگر شما نمی خواهید تمام مردم خدا پرست شوند یکی از آنها من هستم . عابد ناچارا" راهش داد ، آمد جلوی عابد ایستاد به نماز خواندن . خواند و خواند و خواند تا نزدیک غروب ، عابد روزه دار بود سفره کوچکی پهن کرد و به جوان تعارف کرد ، جوان گفت : نه نمی خورم حالا دیر نمی شود ، " الله اکبر " ایستاد به نماز ، عابد یک مقدار نان خشک خورد و دوباره به نماز ایستاد بعد خوابش گرفت به جوان گفت : بیا یک مقدار استراحت کن . جوان گفت: نه ، " الله اکبر" و دوباره نماز ، عابد یک مقدار خوابید ، نصفه های شب بیدار شد ، دید این جوان بین زمین و آسمان نماز می خواند ، عابد گفت : عجب عابدتر از من هم هست که به این مقام از نماز رسیده است و اصلا" خسته نمی شود . این چه شوقی و چه نیروئی است که خدا به این جوان داده که غذا نخورد و خواب نداشته باشد و دائما" به عبادت مشغول باشد ؟ بالاخره گفت بروم از او سوال کنم که چه کرده که به این مقام رسیده ؟ شیطانک سرگرم بود و اصلا اعتنائی به عابد نمی کرد ، تا سلام نماز را می داد فورا" به نماز بعدی سرگرم می شد ، تا بالاخره عابد او را قسم داد که فقط سوالی دارم جواب مرا بده ، شیطانک صبر کرد وعابد پرسید چه کردی که به این مقام رسیدی؟! گفت : این که من به این مقام رسیدم به واسطه گناهی بود که مرتکب شدم و بعد هم توبه کردم و حالا هر وقت یاد آن گناه می افتم توبه می کنم و در عبادتم قویتر می شوم و صلاح تو را هم در همین می بینم که بروی زنا کنی و بعد توبه نمائی تا به این مقام برسی . عابد گفت: من چطور زنا کنم اصلا" راه این کار را نمی شناسم و پول هم ندارم، شیطانک دو درهم به او داد و نشانی محله فاحشه را به او داد . عابد از کوه پائین رفت و به شهر داخل شد و از مردم سراغ خانه فاحشه را گرفت . مردم گمان کردند که او می خواهد آن زن را ارشاد و راهنمائی کند . جایش را نشان دادند وقتی که بر فاحشه وارد شد پول را به او عرضه داشت و تقاضای حرام نمود . اینجا لطف خدا به یاری عابد می آید و به دل فاحشه می اندازد که او را هدایت کند . زن به سیمای عابد نگریست ، دید زهد و تقوی از آن می بارد ، آمدنش به اینجا عادی نیست . از او پرسید : چطور شد به اینجا آمدی ؟ گفت : چه کار داری تو پول را بگیر و تسلیم شو. زن گفت : تا حقیقت را نگوئی تسلیم تو نمی شوم ؟! بالاخره عابد به ناچار جریان را گفت ، زن گفت : ای عابد هر چند به ضرر من است و من الان به این پول نیاز دارم ولی بدان این شیطان بوده که تو را به سوی من راهنمائی کرده است . عابد گفت : او به من قول داده که به مقام او برسم . زن گفت : نه چنین است که تو می گوئی ، ای عابد از کجا معلوم که پس از زنا توفیق توبه پیدا کنی ، یا توبه ات پذیرفته شود و یا یک وقت در حال زنا عزرائیل آمد و جانت را گرفت تو جواب خدا را چه خواهی داد ؟ یا اینکه جنب از حرام بودی و فرصت برای غسل و توبه و انابه پیدا نکردی ، جواب حق را چه خواهی داد ؟! از آن گذشته پارچه پاره نشده بهتر است یا پاره شده و وصله کرده شده ؟! این شیطان بوده که تو را فریفته ، عابد باز نپذیرفت . زن در آخر کار گفت : من در اینجا هستم و برای این شغل آماده هستم تو برگرد اگر دیدی آن جوان همانجاست و همین طور سرگرم عبادت است بیا من در خدمتت هستم . ( البته دزد تا شناخته شد فرار می کند ، تا مؤمن فهمید که این وسوسه شیطان است در می رود ) وقتی که به صومعه بر می گردد می بیند کسی نیست ، دانست که این ملعون خواسته او را در چه دامی بیندازد ، از کرده خود پشیمان و نادم گشته و توبه می نماید و به عبادت مشغول می شود و آن زن را نیز دعا می کند . مروی است که شب آخر عمر آن زن فاحشه رسید و از دنیا رفت . صبح به پیغمبر آن زمان وحی رسید که به تشییع جنازه او برود ، وقتی که بر در خانه زن می رسد ، مردم می گویند : ای پیغمبر برای چه به در خانه این فاحشه می آیی میگوید برای تشیع جنازه زنی از اولیاء حق آمده ام . مردم می گویند او زن فاحشه ای بیش نبود . پیغمبر سرش را بسوی آسمان میکند و می گوید ای خدا تو می گوئی یکی از اولیاء من مرده جنازه اش را تشییع کن ، مردم می گویند این زن فاحشه بوده قضیه چیست ؟ خطاب رسید ای پیغمبر هم مردم راست می گویند و هم من ، چون این زن تا چند وقت پیش فاحشه بوده اما آن عابد را از گناه دور می کند و بعد از رفتن عابد در خانه را می بندد و پشت در می نشیند و کلاه خود را قاضی می کند و می گوید ای بدبخت و بیچاره تو به عابد گفتی شاید در حال زنا عزرائیل به سراغت آید و تو توفیق تئبه کردن پیدا نکنی ، چه خاکی بر سر خواهی ریخت ؟ تو که خودت از او پست ترهستی ، تو خود یک عمر دامنت کثیف و آلوده است . تو چرا توبه نمی کنی شاید یک وقت عزرائیل به سراغ تو هم بیاید ، با دامن آلوده جواب خدا را چه خواهی داد ؟ از آن شب توبه کرد و از گناه بر گشت . نادم و پشیمان گردید و با ما آشتی کرد و مشغول عبادت گردید . افـسـرده دل زجـرمـم و شـرمـنـده از گـنـاه غـیـر از تـو ای کـریـم نباشد مرا پنـاه در بـحـر رحـمـتت بـنـما شـسـتـشـوی مـن باز آمدم حضورتو با سیل اشک و آه از لـطـف خـویـش گـر تو نبخشـی گـناه مـن رسوا شوم حضور خلایق من از گناه عـالـم تـوئـی بـه سـرّ و خـفـیّات هر کســی افکـنـده سـر منم که بود نامه ام سـیـاه از لـطف بـیـکـران خـود ای واجـب الـوجـود کـوه گـنـاه من ز کـرم کن تو پر کـاه شد صرف این و آن همه عمرم در این جهان بر من ترحمی که شده عمر من تباه
سـرمـایه رفـت از کـف و دســتم بـود تـهـی گمراه بوده ام تو برون آورم ز چـاه لـیـکـن سـرشـک من شده جاری به اهل بیت باشـد ولای فاطمه بهرم مقام و جاه باشـد شـفـیـع من علـی و آل او بـه حشــر برمن طریق ومشی علی شد طریق وراه هسـتم گدای درگه و چشمم به سوی توسـت بنما به من زروی محبت تو یک نگاه |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط آقا مهدی |
|
خب این هم یک آلبوم جدید از یکی دیگر از خواننده های مورد علاقه من یعنی جناب سیاوش قمیشی با آلبوم رگبار و با دو کیفیت دانلود دانلود با کیفیت 128جنگل بدون ریشه دل تنگی چوب خطگل من پرنده مهاجر خدا جونتو بارون که رفتی دنبال خودت نگرددانلود با کیفیت 56جنگل بدون ریشه دل تنگی چوب خطگل من پرنده مهاجر خدا جونتو بارون که رفتی دنبال خودت نگرد |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مانیان |
|
|
شازده کوچولو یادتان هست؟ قصه زیبای آنتوان دوسنت اگزوپری؟ ماجرای پسر بچه نازک خیالی بود از جنس پاکیزه ی زندگی از دنیای کودکانه ی مهربانی از سیاره ای دیگر. دلش از گلی رنجیده بود و در جستجوی دوست به زمین آمده بود. و در زمین:
«روباه گفت:"اهلی کردن" چیز بسیار فراموش شده ای است,
یعنی"علاقه ایجاد کردن..."
_علاقه ایجاد کردن؟
روباه گفت البته. تو برای من هنوز پسر بچه ای بیش نیستی,مثل صدها هزار پسر بچه ی دیگر,و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری. من نیز برای تو روباهی هستم شبیه صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی هردو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود...
شازده کوچولو گفت: کم کم دارم می فهمم...گلی هست...و من گمان می کنم که آن گل مرا اهلی کرده است...
....تو اگر مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد. من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولی صدای پای تو همچون نغمه ی موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید. بعلاوه, خوب نگاه کن؛ آن گندمزارها را درآن پایین می بینی؟ من نان نمی خورم و گندم در نظرم چیز بی فایده ای است. گندمزارها مرا به یاد هیچ چیز نمی اندازد ولی این جای تأ سف است؛ اما تو موهای طلایی داری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی؛ چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزیدن باد را در گندمزار دوست خواهم داشت.روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد آخر گفت:بیزحمت...مرا اهلی کن؛ شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می خواهد, ولی زیاد وقت ندارم. من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.
روباه گفت هیچ چیز را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت.آدم ها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می خرند« اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد آدم ها بی دوست و آشنا مانده اند. تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط عباس |
|
|
نامه چارلي چاپلين به دخترش
دخترم جرالدين , از تو دورم . ولي يك لحظه , تصوير تو از ديدگانم دور نمي شود . تو كجايي ؟
در پاريس , روي صحنه تتاتر پر شكوه " شانزليزه " ... ؟ اين را مي دانم و چنان است گويي
در اين سكوت شبانگاهي , آهنگ قدمهايت رامي شنوم . شنيده ام , نقش تو در اين نمايش
پرشكوه , نقش دختري زيباي حاكمي است كه اسير خان تاتار , شده است .
جرالدين , در نقش ستاره باش و بدرخش , اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی
آور گلهايي كه برايت فرستاده اند , به تو فرصت هوشياري داد , بنشين و نامه ام را بخوان .
من , پدر تو هستم . امروز نوبت توست كه صداي كف زدنهاي تماشاگران , گاهي تو را به
آسمانها ببرد . به آسمانها برو , ولي گاهي هم به روي زمين بياو زندگي مردم را تماشا كن ؛
زندگي مردم را تماشا كن ؛ زندگي آنان كه باشكم گرسنه و در حالي كه پاهايشان از بينوايي
مي لرزد و هنرنمايي مي كنند . من خود يكي از ايشان بوده ام . جرالدين , دخترم , تو مرا
درست نمي شناسي , در آن شبهاي بس دور , با تو قصه ها گفتم ؛ آن هم داستاني شنيدني
است . داستان آن دلقك گرسنه كه در پست ترين صحنه هاي لندن , آواز مي خواند و صدقه
مي گيرد , داستان من است . من طعم گرسنگي را چشيده ام .
من درد نا بساماني را كشيده ام و از اينها بالاتر من, رنج حقارت آن دلقك دوره گرد را كه
اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند و سكه صدقه آن رهگذر , غرورش را خرد نمي كند .
با اين همه , زنده ام و از زندگان , پيش از آنكه بميرند ,حرفي نبايد زد . به دنبال نام تو , نان من
است :"چاپلين " جرالدين , دخترم , دنيايي كه تو در آن زندگي مي كني , دنياي هنر پيشگي
و موسيقي است . نيمه شب , آن هنگام كه از سالن پرشكوه " شانزليزه " بيرون مي آيي , آن
ستايشگران ثروتمند را فراموش كن . حال آن راننده تاكسي كه تو را به منزل مي رساند ,
بپرس . حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولي براي خريدن لباس بچه نداشت , مبلغي
پنهاني در جيبش بگذار .
به نماينده خود در پاريس دستور داده ام , فقط وجه اين نوع خرجهاي تو را بي چون و چرا ,
بپردازد . اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورت حساب آن را بفرستي . دخترم , جرالدين , گاه و
بيگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه كن .
زنان بيوه كودكان يتيم را بشناس و دست كم , روزي يك بار بگو : من هم از آنان هستم . تو
واقعاً يكي از آنان هستي , نه بيشتر .
هنر قبل از آنكه دو بال به انسان بدهد , اغلب دو پاي او را مي شكند .
وقتي به مرحله اي رسيدي كه خود را برتر از تماشاگران خويش بداني , همان لحظه تئاتر را
ترك كن و با تاكسي خود را به حومه پاريس برسان . من آنجا را به خوب مي شناسم .
آنجا بازيگران همانند خويش را خواهي ديد كه قرنها پيش , زيباتر از تو و مغرورتر از تو ,
هنرنمايي مي كنند . اما در آنجا از نور خيره كننده تئاتر "شانزليزه "خبري نيست .
دخترم , جرالدين , چكي سفيد امضا برايت فرستاده ام كه هر چه دلت مي خواهد , بگيري و
خرج كني . ولي هر وقت خواستي دو فرانك خرج كني با خود بگو : سومين فرانك از آن من
نيست .
اين مال يك مرد فقير و گمنام است كه امشب به يك فرانك احتياج دارد . جست وجو
لازم نيست .
اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهي , همه جا خواهي يافت . اگر از پول و سكه براي تو حرف
مي زنم , براي آن است كه از نيروي فريب و افسون پول , اين فرزند بي جان شيطان , خوب
آگاهم . من زماني دراز در سيرك زيسته وهميشه و هر لحظه براي بندبازان روي ريسماني
نازك و لرزنده , نگران بوده ام , اما دخترم , اين حقيقت را بگويم كه مردم برروي زمين استوار و
گسترده بيشتر از بندبازان ريسمان نا استوار , سقوط مي كنند .
دخترم , جرالدين , پدرت با تو حرف نمي زند . شايد شبي درخشش گرانبها ترين الماس اين
جهان , تو را فريب بدهد و آن شب است كه اين الماس , آن ريسمان نا استوار زير پاي تو خواهد
بود و سقوط تو حتمي است روزي كه چهره زيبايي يك اشراف زاده بي بندو بار , تو را بفريبد ,
آن روز است كه بند بازي ناشي خواهي بود .هميشه بندبازان ناشي , سقوط مي كنند .
از اين رو , دل به زر وزيور مبند . بزرگترين الماس اين جهان , آفتاب است كه خوشبختانه , بر
گردن همه مي درخشد , اما اگر روزي دل به مردي آفتاب گونه بستي , با او يكدل باش و به
راستي او را دوست بدار . معني اين را وظيفه خود در قبال اين موضوع بدان . به مادرت گفته
ام كه در اين خصوص براي تو نامه اي بنويسد . او از من بهتر معني عشق را مي داند . او
براي تعريف"عشق " كه معني آن " يكدلي " است , شايسته تر از من است .
دخترم , هيچ كس و هيچ چيز ديگر در جهان , نمي توان يافت كه شايسته
آن باشد دختري ناخن پاي خود را براي آن عريان مي كند .
برهنگي , بيماري عصر ماست . به گمان من , تن تو بايد مال كسي باشد كه
روحش را براي تو عريان كرده است .
حرف بسيار براي تو دارم , ولي به وقت ديگر مي گذارم و با اين آخرين پيام , نامه را پايان مي
بخشم :
انسان باش , پاكدل و يكدل ؛ زيرا گرسنه بودن , صدقه گرفتن
و در فقر مردن , بارها قابل تحمل تر از پست بودن و بي عاطفه
بودن است .
پدرت چارلی چاپلین
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط عباس |
|
|
کتاب سوخته یک کتاب سوخته رو کی میتونه بخونه
با کسی که زنده نیست کی میتونه بمونه
کی میتونه خونه شو توی دریا بسازه
کی میتونه غیر تو به سراب دل ببازه
ای سپرده دل به هیچ ای به دنبال سراب
ای تو ساده تر از آب مثل بچه ای تو خواب من یه روز دوست داشتن و مثل تو بلد بودم
خوب بودم با خوبیا با بدیها بد بودم
حالا اما واسه تو یه بت پوشالیم
تو پر از عاطفه ای اما من تو خالیم
تو وجودم هیچی نیست برهوت برهوت
عمرت و هدر نده توی این کویر لوت
من که فردا ندارم تو به فکر فردا باش
کم کم عادت میکنی با زمین و آدماش |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط عباس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام به همه ی دوستان..به این وبلاگ خوش امدید..این وبلاگ قصد توهین به هیچ چیزی یا کسی را ندارد و فقط جنبه تفریحی دارد..مارو با نظراتون یاری کنید
|
| پیوندهای روزانه |
|
๑۩۞۩๑عکس جوک اس ام اس آف کوچه گرد๑۩۞۩ دخترك تنها من مرجان شوهر میخواهم آخرين اخبار ماهواره و کارت هاي DVB آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
مانیان عباس عسل نوید کاظمی آقا مهدی پریسا |
|
RSS
|